تبلیغات
!Go for it - Alexander Fleming
 
!Go for it
Our mission in life is not to change the world, our mission is to change ourselves
 
 
پنجشنبه 13 مهر 1391 :: نویسنده : علیرضا صبری
His name was Fleming, and he was a poor Scottish farmer

One day, while trying to eke out a living for his family, he heard a cry for help coming from a nearby bog. He dropped his tools and ran to the bog

There, mired to his waist in black muck, was a terrified boy, screaming and struggling to free himself. Farmer Fleming saved the lad from what could have been a slow and terrifying death

The next day, a fancy carriage pulled up to the Scotsman's sparse surroundings. An elegantly dressed nobleman stepped out and introduced himself as the father of the boy Farmer Fleming had saved

"I want to repay you," said the nobleman. "You saved my son's life

"No, I can't accept payment for what I did," the Scottish farmer replied, waving off the offer. At that moment, the farmer's own son came to the door of the family hovel

"Is that your son?" the nobleman asked. "Yes," the farmer replied proudly

"I'll make you a deal. Let me take him and give him a good education

If the lad is anything like his father, he'll grow to a man you can be proud of

And that he did

In time, Farmer Fleming's son graduated from St. Mary's Hospital Medical School in London , and went on to become known throughout the world as the noted Sir Alexander Fleming, the discoverer of Penicillin

Years afterward, the nobleman's son was stricken with pneumonia


What saved him? Penicillin


الکساندر فلمینگ


کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.

یك روز، در حالی كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیكی صدای درخواست كمك را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید.

پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناك نجات می دهد.

روز بعد، كالسكه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد كه فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.

 اشراف زاده گفت: " می خواهم جبران كنم ". "شما زندگی پسرم را نجات دادی". 

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمی توانم برای كاری كه انجام داده ام پولی بگیرم". پیشنهادش را نمی پذیرد. در همین لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"

كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"

با هم معامله می كنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل كند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهی كرد.

پسر فارمر فلمینگ از دانشكده پزشكی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد.

همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمینگ كاشف پنسیلین مشهور شد.

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.

چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 آبان 1391 09:03 ب.ظ
I love it
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علیرضا صبری
نویسندگان
نظرسنجی
چه نمره ای به این وبلاگ می دهید؟









جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :